💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
گزارش کارآزمایشگاه و مطالب مختلف

پنج‌شنبه 29 مهر 1395
ن : mahdishirkavand ارسال نظر(9)

کتاب شیمی آلی موریسون و بوید

دانلود کتاب شیمی آلی موریسون و بوید

 




یکشنبه 01 آذر 1394
ن : mahdishirkavand ارسال نظر(0)

کاربرد بیوتکنولوژی

قسمتی از کاربرد بیوتکنولوژی در پزشکی و صنعت در ادامه مطلب ........




جمعه 06 شهریور 1394
ن : mahdishirkavand ارسال نظر(0)

خدایا

* خدایا *

یادم بده

یادم باشه

یادت باشم




جمعه 06 شهریور 1394
ن : mahdishirkavand ارسال نظر(0)

تو گفتی !!!!! اما !!!!!!! خداوند پاسخ داد !!!!!

   "  به نام هستی بخش عالم "

من هرگز تورا فراموش نخواهم کرد

آیا کلبه ی شما هم در حال سوختن است ؟

 تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دور افتاده برده شده ، با بیقراری به درگاه خداوند دعا می کرد تا اورا  نجات بخشد ، ساعت ها به اقیانوس چشم می دوخت  ، تا شاید نشانی از کمک بیابد اماهیچ چیز به چشم نمی آمد .

در آخر نا امید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از قایق بسازد تا از خودو و سایل اندکش بهتر محافظت نماید ، روزی پس از آن که از جستجوی غذا باز گشت ، خانه کوچکش را در آتش یافت ، دود به آسمان رفته بود .

پس با اندوهگین فریاد زد "خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی ؟"

صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می شد از خواب برخاست ، آن می آمد تا اورا نجات دهد .

مرد از نجات دهندگانش پرسید : چطور متوجه شدید که من اینجا هستم ؟

آن ها در جواب گفتند " ما علامت دودی را که فرستادی دیدیم !"

 

آسان می توان دلسرد شد هنگامی که به نظر می رسد کارها به خوبی پیش نمی روند ، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در کار زندگی ماست ، حتی در میان درد ورنج .

دفعه آینده که کلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید که آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند .

برای تمام چیزهای منفی که ما بخود می گوییم ، خداوند پاسخ مثبتی دارد .

توگفتی : آن غیر ممکن است ،

خداوند پاسخ داد: همه چیز ممکن است .

توگفتی : هیچ کس واقعا مرا دوست ندارد ،

خداوند پاسخ داد : من تو را دوست دارم .

توگفتی : من بسیار خسته ام  ،

خداوند پاسخ دا د: من به تو آرامش می دهم .

توگفتی : من توان ادامه دادن ندارم ،

 خداوند پاسخ داد: رحمت من کافی است .

توگفتی : من نمی توانم مشکلاتم را حل کنم ،

خداوند پاسخ داد : من گام های تورا هدایت می کنم .

توگفتی : من نمی توانم خودم را ببخشم ، 

خداوند پاسخ داد : من تورا بخشیده ام .

توگفتی : من به اندازه کافی با هوش نیستم ،

خداوند پاسخ داد: من به تو عقل داده ام .

تو گفتی: من  نمی توانم آن را انجام دهم  ،

خداوند پاسخ دا د : تو هر کاری را با من می توانی به انجام برسانی .

تو گفتی: من احساس تنهایی می کنم ،

 خداوند پاسخ داد : من هرگز تورا ترک نخواهم کرد .




جمعه 06 شهریور 1394
ن : mahdishirkavand ارسال نظر(1)

4 اصل در زندگی

از حکیمی پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا كردی؟


گفت : چهار اصل


1- دانستم رزق مرا دیگری نمی خورد پس آرام شدم


2- دانستم كه خدا مرا می بیند پس حیا كردم


3- دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش كردم


4- دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم




جمعه 06 شهریور 1394
ن : mahdishirkavand ارسال نظر(0)

مردم چه می گویند؟؟؟؟؟؟

ارزش یکبار خواندن را دارد!!!!!!!!!!!
 
می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
 
می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

 

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

 

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

 

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟!...

 

می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

 

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه می گویند؟!...

 

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟!...

 

بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

 

بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند...

 

می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
 
 
... مُردَم



برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...

 

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت:مردم چه می گویند؟!... خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند.
 
حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند؟!...

 

مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم،
 
لحظه ای نگران من نیستند

 

 
و چه نيكو فرموده قرآن كريم:

«وَ تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ»

 

و از[حرف] مردم مي‌ترسيدى و حال آنكه خداوند سزاوارتر است اينكه از مخالفت امر او بترسى‏



جمعه 06 شهریور 1394
ن : mahdishirkavand ارسال نظر(0)

شکر گزار خدا باشید

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 
دائم شکر گزار خدا باشیم که :


شاید بدترین شرایط زندگی ما ، برای دیگران آرزو باشد . . .



جمعه 06 شهریور 1394
ن : mahdishirkavand ارسال نظر(0)

نخند،به کسی که ......

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید،ارباب.
نخند!
به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری.
نخند!
به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند.
نخند!
به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده.
نخند!
…به دستان پدرت،

به جاروکردن مادرت،

به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد،

به راننده ی چاق اتوبوس ،

به رفتگری که درگرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،

به راننده ی آژانسی که چرت می زند،

به پلیسی که سرچهارراه باکلاه صورتش رابادمی زند،

به مجری نیمه شب رادیو،

به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،

به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته ودرکوچه ها جارمی زند،

به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،

به پارگی ریزجوراب کسی در مجلسی،

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان،

به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،

به مردی که درخیابانی شلوغ ماشینش پنچرشده،

به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلام می گوید،

به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،

به زنی که باکیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چندکیسه میوه وسبزی،

به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،

به مردی که دربانک ازتو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،

به اشتباه لفظی بازیگرنمایشی

….نخند،نخند که دنیا ارزشش رانداردکه تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی!!

که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند!!!

آدمهایی که هرکدام برای خود وخانواده ای همه چیز و همه کسند!

آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،

بارمی برند،

بی خوابی می کشند،

کهنه می پوشند،

جارو می زنند

سرما و گرما می کشند،

وگاهی خجالت هم می کشند،…….خیلی ساده

نخند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟




جمعه 06 شهریور 1394
ن : mahdishirkavand ارسال نظر(0)

اوج غیرت...؟؟؟؟

 شیخ بهاء الدین عاملی در یکی از کتاب های خود می نویسد : روزی زنی نزد قاضی شکایت کرد که پانصد مثقال طلا از شوهرم طلب دارم و او به من نمی دهد . قاضی شوهر را احضار کرد و او طلب خود را انکار نمود یا فراموش کرده بود . قاضی از زن پرسید : آیا بر گفته ی خود شاهدی داری ؟ زن گفت : آری ، آن دو مرد شاهدند .

قاضی از گواهان پرسید : گواهی دهید زنی که مقابل شماست پانصد مثقال ار شوهرش که این مرد است طلب دارد و او نپرداخته است .گواهان گفتند : سزاست این زن نقاب مقابل صورت خود را عقب بزند تا ما لحظه ای وی را درست بشناسیم که او همان زن است ، تا آنگاه گواهی دهیم

چون این زن سخن را شنید بر خود لرزید و شوهرش فریاد برآورد شما چه گفتید ؟ برای پانصد مثقال طلا ، همسر من چهره اش را به شما نشان دهد ؟! هرگز! من پانصد مثقال خواهم داد و رضایت نمی دهم که چهره ی همسرم در حضور دو مرد بیگانه نمایان شود . چون زن آن جوانمردی و غیرت را از شوهر خود مشاهده کرد از شکایت خود چشم پوشید و آن مبلغ را به شوهر بخشید
چه خوب بود آن مرد باغیرت ، امروز جامعه ی ما را هم می دید که برخی .........




جمعه 06 شهریور 1394
ن : mahdishirkavand ارسال نظر(3)

علت آفرینش مگس

غلامی کنار پادشاهی نشسته بود. پادشاه خوابش می آمد،

اما هر گاه چشمان خود را می بست تا بخوابد، مگسی بر گونه او می نشست

و پادشاه محکم به صورت خود می زد تا مگس را دور کند. مدتی گذشت،

پادشاه از غلامش پرسید:«اگر گفتی چرا خداوند مگس را آفریده است؟»

 غلام گفت: «مگس را آفریده تا قدرتمندان بدانند بعضی وقت ها

 زورشان حتی به یک مگس هم نمی رسد.»

                                                            جوامع الحکایات




صفحه قبل123...86صفحه بعد