💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
گزارش کارآزمایشگاه و مطالب مختلف

شنبه 05 مهر 1393
ن : mahdishirkavand ارسال نظر(0)

کیلیپ زیبا و قدیمی رضارضا

دانلود کیلیپ رضا رضا




شنبه 05 مهر 1393
ن : mahdishirkavand ارسال نظر(5)

کیلیپ حامد زمانی بنام حجاب

دانلود کیلیپ حجاب




شنبه 05 مهر 1393
ن : mahdishirkavand ارسال نظر(0)

نماهنگ زیبای امین رستمی

دانلود کیلیپ دلم گرفته




شنبه 05 مهر 1393
ن : mahdishirkavand ارسال نظر(1)

کیلیپ زیبا و پرمعنای غریبه

دانلود کیلیپ غریبه




پنج‌شنبه 03 مهر 1393
ن : mahdishirkavand ارسال نظر(0)

شرمنده ایم




پنج‌شنبه 03 مهر 1393
ن : mahdishirkavand ارسال نظر(0)

بدون شرح...




سه‌شنبه 01 مهر 1393
ن : mahdishirkavand ارسال نظر(0)

خاطره ای از عنایت اهل بیت به شهید برونسی

شهید برونسی می گفت:

اولین دفعه که می خواستم به جبهه بروم برای خداحافظی به خانه آمدم و دیدم که خانمم حالت غش به او دست داده و خیلی وضع ناجوری داشت.

می گفت:

بالای سرش ایستادم تا بالاخره به هوش آمد. مادر زنمان هم بود.

مانده بودیم که چه طوری با این وضعیت روحی و جسمی که دارد جریان رفتن جبهه را به او بگویم. از طرفی مجبور بودم.

چون وقت داشت تند تند می گذشت و باید خودم سریع به کارهایم می رساندم.

بالاخره جریان را به خانمم گفتم:

تا خانمم جریان را شنید هم خودش و هم مادر خانم من گفت:

ما را با وضعیت به کی می سپاری؟ در این موقعیت و شرایط اگر ما الان بیفتیم چه کسی ما را به دکتر می برد.

گفتم که:

به خدا می سپارم و حضرت زهرا هم نگهدارتان هست.

قبل از اینکه از خانه برود همان حالت مجدد به خانم ایشان دست می دهد و خلاصه مجبور است

که این خانم و خانواده را به همین وضعیت با چند بچه رها کند و خودش را به کاروان برساند.

می گفت:

بعد از مدتی که در جبهه بودم با خانواده ام تماس گرفتم و دیدم که خانواده خیلی خوشحال است.

تعجب کردم پرسیدم جریان چیست؟

خانمم جریان را اینگونه تعریف می کردند،

می گفتند:

بعد از این که تو رفتی در همان حالی که من بی هوش بودم، یک کبوتر سفیدی وارد خانه شد و چند دور کنار خانه زد و کنار من نشست.

من حرکت کردم و به هوش آمدم، دیدم که این کبوتر است و نهایتاً پرواز کرد و رفت روی دیوار حیاط روبروی همان در اتاق نشست.

بعد از مدتی دور حیاط چرخی زد و نهایتاً داخل اتاق آمد و دوری زد و پرواز کرد و رفت و گفت:

از آن لحظه به بعد تا همین الانی که چند سال می گذرد و من در جبهه ها هستم خوشبختانه این مریضی سراغ خانمم نیامده است.




سه‌شنبه 01 مهر 1393
ن : mahdishirkavand ارسال نظر(0)

ماجرایی جالب و خواندنی از تفحص شهدا

طی عملیات تفحص، در منطقه چیلات، پیکر دو شهید پیدا شد…
یکی از این شهدا نشسته بود و با لباس و تجهیزات کامل به دیوار تکیه داده بود.

لباس زمستانی هم تنش بود. شهید دیگر لای پتو پیچیده شده بود.
معلوم بود که این دراز کش مجروح شده است.

اما سر شهید دوم بر روی دامن این شهید بود، یعنی شهید نشسته سر آن شهید دوم را به دامن گرفته بود.
پلاک داشتند، پلاک ها را دیدیم که بصورت پشت سر هم است. ۵۵۵ و ۵۵۶ .

فهمیدیم که آنها با هم پلاک گرفته اند.

معمولا اینها که با هم خیلی رفیق بودند، با هم می رفتند پلاک می گرفتند.

..در کامپیوتر به اسامی مراجعه کردیم .

دیدیم که آن شهیدی که نشسته است، پدر است و آن شهیدی که درازکش است، پسر است.

پدری سر پسر را به دامن گرفته است.

شهید سید ابراهیم اسماعیل زاده موسوی پدر و سید حسین اسماعیل زاده پسر است اهل روستای باقر تنگه بابلسر.




سه‌شنبه 01 مهر 1393
ن : mahdishirkavand ارسال نظر(0)

وصیت نامه تکان دهنده

مادرم وقتی خبر شهادت مرا شنیدی گریه نکن

زمان تشییع و تدفینم گریه نکن

زمان خواندن وصیت نامه ام گریه نکن

فقط زمانی گریه کن که مردان ما غیرت را فراموش می کنند و زنان ما عفت را

وقتی جامعه ما را بی غیرتی و بی حجابی گرفت ،

مادر گریه کن که اسلام در خطر است




سه‌شنبه 01 مهر 1393
ن : mahdishirkavand ارسال نظر(0)

شهیدی که هیچ وقت فرزندش را ندید

صدیقه بیگم رفعت حسینی امروز در گفت‌وگو با خبرنگار فارس در قزوین به بیان خاطرات فرزند شهیدش پرداخت و گفت: احمد خیلی دوست داشت که فرزندش دختر باشد. به او گفتم: شاید فرزندت پسر باشد.

گفت: نه من مطمئن هستم که دختر است و به همسرش می‌گفت: نام دخترمان را فاطمه و یا معصومه بگذار.

از ما خداحافظی کرد و به هویزه اعزام شد؛ آنجا عملیاتی در پیش بود و گفت: بعد از عملیات بلافاصله می‌آیم که دخترم را ببینم.

دخترش که به دنیا آمد تلفنی به او خبر دادیم و او رفته بود داخل شهر،‌ شیرینی خریده بود و در جمع رزمندگان پخش کرده بود.

درست 9 روز بود دخترش به دنیا آمده بود که در هویزه با بمب خوشه‌ای دشمن به شهادت رسید، و هیچ وقت فرزندش را ندید.

آن روز که زیر باران و برای آخرین‌بار خداحافظی کرد و با قطار رفت، به دلم افتاده بود که نگذارم برود اما او رفت و من هم هیچ کاری از دستم ساخته نبود.

ستوان دوم شهید سیداحمد طباطبایی زواره‌ای در سیزدهم اسفند سال 1333 در شهرستان گرگان به دنیا آمد و نوزدهم دی ماه 1359در منطقه‌ هویزه بر اثر اصابت ترکش موشک به شهادت رسید. مزار او در امامزاده حسین (ع) شهر قزوین قرار دارد.

پدر شهید سیداحمد طباطبایی زواره‌ای سیدصادق نام داشت و راننده بود، این شهید بزرگوار تا پایان دوره کارشناسی در رشته علوم و فنون نظامی تحصیل کرد.

همچنین شهید سیداحمد طباطبایی زواره‌ای سال 58 ازدواج کرد و صاحب یک دختر شد و به عنوان ستوان‌ یکم ارتش در جبهه حضور یافت.