💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
گزارش کارآزمایشگاه و مطالب مختلف

چهارشنبه 27 آذر 1392
ن : mahdishirkavand ارسال نظر(0)

سربازی

(این داستان واقعیست )

سه سال پيش در چنين روزي محسن سربازوظيفه ي هنگ مرزي جوانرود كه پاسگاشون بالاي كوه بود و بدون امكانات آب و تلفن !!!
نزديكاي غروب بود كه از كوه پايين رفت كه ب خونوادش زنگ بزنه!
با اون روي خندانش ''سلام مامان چطوري! 5شنبه با دوستام و هم سربازام مهمونتونيم سنگ تموم بزار''
تلفنو قطع ميكنه با خوشحالي و شادي راه ميفته سمت پاسگاه
هوا كمي تاريك بود 
روي برجك محمد دوست صميمش درحال پست دادن بود
كه يه نفرو ديد(محسن) كه داره ب پاسگاه نزديك ميشه به گمان اينكه پژاكيه گلندگدنو ميكشه و يه خشاب خالي ميكنه تو سر و سينش 
داد ميزنه بچه ها يه پژاكي رو كشتم به داش محسنم بگيد بياد اون دوس داره اين چيزارو ببينه قافل ازينكه...
.
روحت شاد